ناصر خسرو و حج

ناصر خسرو تا چهل سالگی شراب می خورد
در چهل سالگی بود که خواب حج میبینه و مرد دین میشه و به سفر حج میره

پنج بار به سفر حج میره که جمعا ۱۵ سال از عمرش رو در سفر حج گذروند.
پس از ۵ سفر ، دیگه به حج نرفت!

مردم به ناصر خسرو گفتن چرا دیگه به حج نمیری؟
گفت: در سفر آخرم در راه رفتن به حج در میانه راه یکی از همسفران غذا نداشت و رویش نمیشد تا از کسی غذایی طلب کند، دیدم به یکباره از شدت ضعف در حال موت است؛ خرمایی داشتم به او دادم و حالش بهبودی یافت
در آن لحظه به ناگاه گمان کردم که کعبه را طواف میکنم
و در همان هنگام بود که این شعر را سرود :

همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن

همه سال حج نمودن سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه سر و پابرهنه رفتن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن

به خدا که هیچکس را ثمر آنقدر ندارد

که به روی نا امیدی در بسته باز کردن

ایمان و اعتقاد

روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دبد .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند.
حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید.
حاکم که از تخت پایین آمده بود و آرام قدم میزد به مرد کشاورز گفت میتوانی بر سر کارت برگردی ، ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت .
همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا ، منتظر توضیح حاکم بودند.
حاکم از کشاورز پرسید : مرا می شناسی؟
کشاورز بیچاره گفت : شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید.
حاکم گفت: آیا بیش از این مرا میشناسی؟ سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود.
حاکم گفت:بخاطر داری بیست سال قبل که من و تو با هم دوست بودیم در یک شب بارانی که در رحمت خدا باز بود من رو با آسمان کردم و گفتم خدایا به حق این باران و رحمتت مرا حاکم نیشابور کن و تو محکم بر گردن من زدی و گفتی که ای ساده دل! من سالهاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم هنوز اجابت نشده آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟
یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد.
حاکم گفت: این قاطر و پالانی که می خواستی ، این کشیده هم تلافی همان کشیده ای که به من زدی.
فقط می خواستم بدانی که برای خدا حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد.
فقط ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد….

از خدا بخواه فقط بخواه و زیاد هم بخواه خدا بی نهایت بخشنده و مهربان است و در بخشیدن بی انتهاست ولی به خواسته ات ایمان داشته باش.

مشکلات پیری – داستانک

پیرمردی بود  که پس از پایان هر روزش از درد و از سختیهایش می نالید.
دوستی، از او پرسید: این همه درد چیست که از آن رنجوری؟؟

پیرمرد گفت:

دو باز شکاری دارم، که باید آنها را رام کنم!
دو تا خرگوش هم دارم که باید مواظب باشم، بیرون نروند!
دوتا عقاب هم دارم که بایدآنها را هدایت و تربیت کنم!
ماری هم دارم که آنرا حبس کرده ام!

شیری نیز دارم که همیشه، باید آنرا در قفسی آهنین، زندانی کنم!
بیماری نیز دارم که باید از او مراقبت کنم و در خدمتش باشم!

مردگفت: چه می‌گویی، آیا با من شوخی می کنی؟
مگر می‌شود انسانی این همه حیوان را با هم در یک جا، جمع کند و مراقبت کند!!؟

پیرمرد گفت: شوخی نمےکنم، اماحقیقت تلخ و دردناکیست،

آن دو باز چشمان منند، که باید با تلاش وکوشش ازآنها مراقبت کنم.

آن دو خرگوش پاهای منند، که باید مراقب باشم بسوی گناه کشیده نشوند.

آن دوعقاب نیز، دستان منند، که بایدآنها را به کارکردن، آموزش دهم تا خرج خودم و خرج دیگر برادران نیازمندم را مهیا کنم.

آن مار، زبان من است، که مدام باید آنرا دربند کنم تا مبادا
کلام ناشایستی از او، سر بزند.

شیر، قلب من است که با وی همیشه در نبردم که مبادا کارهای شروری از وی سرزند.

و آن بیمار، جسم وجان من است که محتاج هوشیاری، مراقبت و آگاهی من است.

و این کار روزانه من است که اینچنین مرا رنجور کرده و امانم را بریده است.

درخت جادویی

مسافری خسته که از راهی دور می‌آمد، به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری استراحت کند غافل از این که آن درخت جادویی بود، درختی که می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد!

وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب میشد اگر تخت خواب نرمی در آن جا بود و او می توانست قدری روی آن بیارامد.

فوراً تختی که آرزویش را کرده بود در کنارش پدیدار شد!

مسافر با خود گفت: چقدر گرسنه هستم. کاش غذای لذیذی داشتم …..

ناگهان میزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیر در برابرش آشکار شد. پس مرد با خوشحالی خورد و نوشید.

بعد از سیر شدن، کمی سرش گیج رفت و پلک‌هایش به خاطر خستگی و غذایی که خورده بود سنگین شدند. خودش را روی آن تخت رها کرد و در حالی که به اتفاق‌های شگفت انگیز آن روز عجیب فکر می‌کرد با خودش گفت: قدری می‌خوابم. ولی اگر یک ببر گرسنه از این جا بگذرد چه؟

و ناگهان ببری ظاهر شد و او را درید …..

هر یک از ما در درون خود درختی جادویی داریم که منتظر سفارش‌هایی از جانب ماست. ولی باید حواسمان باشد، چون این درخت افکار منفی، ترس‌ها، و نگرانی‌ها را نیز تحقق می‌بخشد.

بنابراین مراقب آنچه که به آن می‌اندیشید باشید. مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می‌ریزند و از آنها غولی به وجود می‌آورند که نامش تقدیر است.

هندوانه فروش – داستانک

فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت: هندوانه برای رضای خدا به من بده، فقیرم و چیزی ندارم. هندوانه فروش در میان هندوانه ها گشتی زد و هندوانه ی خراب و به درد نخوری را به فقیر داد. فقیر نگاهی به هندوانه کرد، دید که خورده نمی شود. سپس مقدار پولی که به همراه داشت را به هندوانه فروش داد و گفت به اندازه پولم به من هندوانه ای بده. هندوانه فروش هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد. فقیر هر دو هندوانه را رو به آسمان گرفت و گفت: خداوندا بندگانت را ببین، این هندوانه خراب را به خاطر تو داده و این هندوانه خوب را به خاطر پول.

طراحی سایت
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار